تقديم به روح پاك محمد رضايي
او كه هم رفيق ، هم داماد، هم عمو زاده بود
جوان ، مهربان ، با محبت و رازدار بود با آرزوهاي فراوان
او كه نا بهنگام در روز اول آبان ماه در سانحه جان خراش تصادف درگذشت
روحش شاد و با ائمه محشور باد
عجب رسمي دارد اين روزگار كه بعداز يك دوري و ركود از شعر و دنياي بلاگ و شما دوستان خوبم
بايد زماني وبلاگم را به روز كنم كه اتفاق ناگواري برايم دست داد
"مرثيه من براي تو "
در واپسين غروب اولين روز ماه دوم پائيز
در غروب غمگين چهارشنبه پائيزي
آن هنگام كه خورشيد مي رفت
در پشت كوه بلند گنو ناپديد شود
و سرخي افق آسمان را پوشانده بود
تو نيز با تمام محبتت رفتني را آغاز كردي
آغازي كه پاياني نداشت
و رفتني بدون آمدني
تو به زردي گرائيدي وقتي كه پائيز خزان كرد
در آن صبح قبل از غروبت
آخرين وداع را با تو كردم
صدايت از آن دور دست ها آرام بود
از رفتن بي بازگشت سخني نبود
اما اما اما اما........................
چه بي خبر از ديده غم زده من نهان گشتي
و مرا در بي باوري خويش رها نمودي
نگفتي تنها شدن و تنها رفتن را دوست داري
خاموشي و هجران تو را باوري نيست