تبليغاتX
کیمیاگر جنوب
  کیمیاگر جنوب

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد // وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

پنجره

شنبه دهم اسفند 1387

 

http://ronpenndorf.com/images/rkav.jpg

بگذار دستانت سرودی باشد

در این شب شکسته

تو بخوان سرود عشق را

آن گاه که ستارگان

در زیر ابر تیره نهان می مانند

امشب پنجره ها را

برای تو باز خواهم کرد

تا باد زمستانی

آواز سوزناک عاشقانه ام را

در  گوش زیبای تو ترنم کند

رویای باش در قلب سردم

تا کابوس  دل مردگی

از من گریزان شود

لبانت آتشی است

بسان سنگ چخماق

كه مشتعل مي سازد  

درون  سرد مرا

و در باغ سرما زده درونم

شكوفه را با خود مي روياند

و اين شايد آغاز فصلي نو باشد

كه از بوسه تو جان مي گيرد

 

 

سمفوني

شنبه دهم اسفند 1387

 

ذهنم سمفونی را می نوازد

که آهنگش کلام توست

و تا ابدیت جاری است

نت های تبسم تو می رقصد

بر سیم های مغز من

و نوای زیر و بم تار است

که می تند بر تار و پود

ذهن تار و کبود من

این ضرب آهنگ می زند

بر روح من

بر جان من

بر عشق من

بر کالبد افسون شده

از نام تو

از یاد تو

از عشق تو

و موسیقی زیبای را

اجرا می کند

که گیسوان سیا ه و بلند تو

رهبر ارکستر سمفونی آن است

این گیسوان پریشان

در ساختن سمفونی عشق

بزرگان بسیاری چون

باخ و موتسارت و بتهون را

مغلوب کرده است

 

 

شب زدگان

شنبه دهم اسفند 1387

 

دراين وهمناك شب آلود

به دنبال ستاره مي گردم

تيرگون شبي است اين شب

و شب گرفتگان خموش

همچون كر ولال هاي مادر زاد

مبهوت از هياهوي مدرنيته

و مات شده در برزخ جمادات

نشنيده اند ضجه هـــاي

مادران فرزند گم كرده را

آناني كه در شط خون

وضو با باران عشق گرفتند

و سجاده اشان گل وريحان بود

اين شب زد گان هيچگاه

خورشيد را نديده اند شعله افشان

آنگاه كه مي بارید باران نور

بر كوهساران بلند و ستبر

و بر دشت شقايق هاي سرخ

 اين ملول وشان حزن آلود

و سر به گريبان بردگان

عرصه پندارهاي نوين

مسخ شده اند و گريزانند

از آدميت و مردانگي و مرام

كه سالهاست به مسلخ رفته

و به سلابه كشيده شده

اين شب زد گان مدهوش !!!

آخر به كجا مي رسند؟؟؟ http://i25.tinypic.com/14v5ztk.jpg

 

 

مرثيه

شنبه دهم اسفند 1387

 

تقديم به روح پاك محمد رضايي

او كه هم رفيق ، هم داماد، هم عمو زاده بود

 جوان ، مهربان ، با محبت و رازدار بود با آرزوهاي فراوان

او كه نا بهنگام  در روز اول آبان ماه در سانحه جان خراش تصادف درگذشت

روحش شاد و با ائمه محشور باد

عجب رسمي دارد اين روزگار كه بعداز يك دوري و ركود از شعر و دنياي بلاگ و شما دوستان خوبم

  بايد زماني وبلاگم را به روز كنم كه اتفاق ناگواري برايم دست داد

"مرثيه من براي تو  "

در واپسين غروب اولين روز ماه دوم پائيز

در غروب غمگين چهارشنبه پائيزي

آن هنگام كه خورشيد مي رفت

در پشت كوه بلند گنو ناپديد شود

و سرخي افق آسمان را پوشانده بود

تو نيز با تمام محبتت رفتني را آغاز كردي

آغازي كه پاياني نداشت

و رفتني بدون آمدني

تو به زردي گرائيدي وقتي كه پائيز خزان كرد

در آن صبح قبل از غروبت

آخرين وداع را با تو كردم

صدايت از آن دور دست ها آرام بود

از رفتن بي بازگشت سخني نبود

اما اما اما اما........................

چه بي خبر از ديده غم زده من نهان گشتي

و مرا در بي باوري خويش رها نمودي

نگفتي تنها شدن و تنها رفتن را دوست داري

خاموشي و هجران تو را باوري نيست

 

 

ققنوس

یکشنبه سی و یکم شهریور 1387

 

از رویاهایم فاصله می گیرم

 

دیگر نیازی نیست که در تنهای ام با تو باشم

 

مرا با تو کاری نیست

 

مرا دیگرگونه چشمی می باید عاشق بود

 

که عشق را حرمت دارد

 

وگوشی، که زیباترین سرودهای عاشقانه را بشنود

 

و دستانی،که می برد و می آورد

 

تا رهنمونم سازد به سرزمینی پاک و مقدس

 

مرا دیگرگونه عشقی می باید

 

که سینه اش جلجتائی باشد

 

تا مرا به صلیب کشد

 

و دیگربار و دیگر بار چون ققنوس برخیزم

 
 

مرا عشقی می باید

که خدا را چنان به سجده رود

 
تا زمان را نه در واژه بلکه به تصویر کشد